از ريشه مي كَنَند درخت بلند را
آن نخل بي شكوفه ي گيسو كمند را
مادر!صدا ،صداي عروسي ست گوش كن
دارند مي بَرند همان قد بلند را
مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند
برجاي جاي بوسه ي من دستبند را
مادر مراببخش كه هنگام رفتن است
وقت است تا رهاكنم اين قيد و بند را
اينك وصيتي ست مرا:«روز مرگ من
آنان كه تا كنار جسد مي رسند را،
-تأكيد كن بگو كه بخوانند جاي «حمد»
اين شعرهاي ساده ي مردم پسند را»
بندرعباس 1381
نوشته شده توسط جواد ضميري در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
استادمحمد علی بهمنی
مسلم محبی
سپیده مختاری
هاجرمهدي حسيني
ناصر رزمجو
علی یوسفیان
حامد حسينخاني
اصغر عظیمی مهر
آرش شفاعی
ام البنين باباخاني
ابوذر پاکروان
صدیقه اسلامی
هاشم کرونی
غلامرضا سلیمانی
غزل معاصر هرمزگان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY