از ريشه مي كَنَند درخت بلند را

آن نخل بي شكوفه ي گيسو كمند را

مادر!صدا ،صداي عروسي ست گوش كن

دارند مي بَرند همان قد بلند را

مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند

برجاي جاي بوسه ي من دستبند را

مادر مراببخش كه هنگام رفتن است

وقت است تا رهاكنم اين قيد و بند را


اينك وصيتي ست مرا:«روز مرگ من

آنان كه تا كنار جسد مي رسند را،

-تأكيد كن بگو  كه بخوانند جاي «حمد»

اين شعرهاي ساده ي مردم پسند را»
                                             بندرعباس 1381


 

نوشته شده توسط جواد ضميري در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت