براي كودكان فلسطيني و با احترام به ذهن و زبان ناميراي ادبيات عرب و سرزمين فلسطين« محمود درويش»
تواني نيست تا پيش تو باشم
و يا حتي هم انديش تو باشم
توانم نيست اما كاش مي شد
كمي «محمود درويش» تو باشم
.................................................
... و اما سالها پيش شايد حدود بيش از 7 سال عقب تر غزل 29 را سروده ام و البته باز نويسي سروده هاي امروزي تر بماند براي بعد... واقعيت اين است كه اكثر همنسلان من و نيز نسل پس از من آثار خود را در مجموعه اي گرد آورده اند و من به همين دليل در اين مجال سروده هاي پيشين را فراروي تان قرار داده ام. پس برمن ببخشاييد.
شعري را شنيده بودم با اي آغاز:
بايد عروسي تو و او را عزا كنم
با خون سرخ خود كف دستت حنا كنم
....
و من غزلي را در خود زمزمه كردم كه:
غزل 29
بانو! عروسي من و او جز عزا نبود
حتي عروس با غم من آشنا نبود
او با تمام عشوه گري ها براي من
يك تار گيسوان بلند شما نبود
آن شب به گريه نام تو را داد مي زدم
اما براي پاسخ من يك خدا نبود
هر چند شاعري كه چنين بي صدا شده ست
نسبت به چشمهاي تو بي اعتنا نبود،
هرچند مرد خسته ي اين سالهاي دور
راضي به سر گرفتن اين ماجرا نبود،
توفان سر نوشت مرا از تو دور كرد
باور نمي كني گل من! دست ما نبود؟
شايد خدا نخواست و شايسته ي تو آه
زيباي پر تغزل من اين گدا نبود
اين بود سرگذشت من و آن شب سياه
اين حرف ها به جان خودت ادعانبود
###
حالا بيا و در دم مرگم قبول كن
مرد جنوبي غزلت بي وفا نبود.
نوشته شده توسط جواد ضميري در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 4:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
استادمحمد علی بهمنی
مسلم محبی
سپیده مختاری
هاجرمهدي حسيني
ناصر رزمجو
علی یوسفیان
حامد حسينخاني
اصغر عظیمی مهر
آرش شفاعی
ام البنين باباخاني
ابوذر پاکروان
صدیقه اسلامی
هاشم کرونی
غلامرضا سلیمانی
غزل معاصر هرمزگان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY