شهريما
غزل 17
دوشنبه بیستم اسفند 1386 15:44
تا مثل هر شب باز هم باران ببارد
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
می آید او تا خاطرات تلخ خود را
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
(ليلاي) هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
مهر 1375 - بندر عباس
نوشته شده توسط جواد ضميري
| لینک ثابت |
