تا مثل هر شب باز هم باران ببارد
خود را به ابر شانه هایم می سپارد
می آید او تا خاطرات تلخ خود را
بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد
می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر
سنگ صبوري جز من شاعر ندارد
(ليلاي) هر شب تا سحر در آسمانم
طوفاني از جنس زمستان مي گذارد
شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز
يك دستمال نازك پر گريه دارد
حالا دوباره وقت رفتن دست من را
محكم ميان دستهايش مي فشارد
او مي رود، او مي رود مثل شب پيش
اما خودش را پيش من جا مي گذارد
مهر 1375 - بندر عباس
نوشته شده توسط جواد ضميري در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
استادمحمد علی بهمنی
مسلم محبی
سپیده مختاری
هاجرمهدي حسيني
ناصر رزمجو
علی یوسفیان
حامد حسينخاني
اصغر عظیمی مهر
آرش شفاعی
ام البنين باباخاني
ابوذر پاکروان
صدیقه اسلامی
هاشم کرونی
غلامرضا سلیمانی
غزل معاصر هرمزگان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY