تبليغاتX
شهريما
 غزل33
از ريشه مي كَنَند درخت بلند را

آن نخل بي شكوفه ي گيسو كمند را

مادر!صدا ،صداي عروسي ست گوش كن

دارند مي بَرند همان قد بلند را

مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند

برجاي جاي بوسه ي من دستبند را

مادر مراببخش كه هنگام رفتن است

وقت است تا رهاكنم اين قيد و بند را


اينك وصيتي ست مرا:«روز مرگ من

آنان كه تا كنار جسد مي رسند را،

-تأكيد كن بگو  كه بخوانند جاي «حمد»

اين شعرهاي ساده ي مردم پسند را»
                                             (آغاز سرودن سال 81 و پايان83)-بندرعباس

|+| نوشته شده توسط جواد ضميري در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 دوبيتي و غزل

براي كودكان فلسطيني و با احترام به ذهن و زبان ناميراي ادبيات عرب و سرزمين فلسطين« محمود درويش»

 

 

تواني نيست تا پيش تو باشم

و يا حتي هم انديش تو باشم

توانم  نيست اما كاش مي شد

كمي «محمود درويش» تو باشم

.................................................

... و اما سالها پيش شايد حدود بيش از 7 سال عقب تر  غزل 29 را سروده ام و البته باز نويسي سروده هاي امروزي تر بماند براي بعد... واقعيت اين است  كه اكثر همنسلان من و نيز نسل پس از من آثار خود را در مجموعه اي گرد آورده اند و من به همين دليل در اين مجال سروده هاي پيشين را  فراروي تان قرار داده ام. پس برمن ببخشاييد.

شعري را شنيده بودم با اي آغاز:

بايد عروسي تو و او را عزا  كنم

با خون سرخ خود كف دستت حنا كنم

....

و من غزلي را در خود زمزمه كردم كه:

غزل 29

بانو! عروسي من و او جز عزا نبود

حتي عروس با غم من آشنا نبود

او با تمام عشوه گري ها براي من

يك تار گيسوان بلند شما نبود

آن شب به گريه نام تو را داد مي زدم

اما براي پاسخ من يك خدا نبود

هر چند شاعري كه چنين بي صدا شده ست

نسبت به چشمهاي تو بي اعتنا نبود،

هرچند مرد خسته ي اين سالهاي دور

راضي به سر گرفتن اين ماجرا نبود،

توفان سر نوشت مرا از تو دور كرد

باور نمي كني گل من! دست ما  نبود؟

شايد خدا نخواست و شايسته ي تو آه

زيباي پر تغزل من اين گدا نبود

اين بود سرگذشت من و آن شب سياه

اين حرف ها به جان خودت ادعانبود

###

حالا بيا و در دم مرگم قبول كن

مرد جنوبي غزلت بي وفا نبود.



|+| نوشته شده توسط جواد ضميري در چهارشنبه هجدهم دی 1387  |
 فراخوان هشتمين كنگره شعر و داستان جوان كشور
اشاره:

مدتي هم به خاطر دوستان خوب شاعر و داستان نويس كشور فراخوان را در اين صفحه گذاشتم و حالا با اجازه شما خوبان آن را حذف مي كنم.

 


|+| نوشته شده توسط جواد ضميري در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 غزل 31

 

به من مجال ندادند همسرت باشم

که عاشقانه ترین شعر دفترت باشم


نخواستی من شاعر منی که گمنامم

شبیه آینه عمری برابرت باشم


همیشه سعی من این بوده است و خواهد بود

رفیق دغدغه های مکررت باشم


و سهم من ز تو بانو همین قَدَر کافی ست

همین که مثل گذشته به باورت باشم


به من مجال ندادند همسرت .....اما

کنون اجازه بده تا برادرت باشم

                                        دیماه 80 - بندرعباس

 

|+| نوشته شده توسط جواد ضميري در جمعه سوم خرداد 1387  |
 غزل 17

 

تا مثل هر شب باز هم باران ببارد

خود را به ابر شانه هایم می سپارد

 

می آید او تا خاطرات تلخ خود را

بر سطر سطر دفتر شعرم بکارد

 

می دانم آری، خوب مي دانم در اين شهر

سنگ صبوري جز من شاعر ندارد

 

(ليلاي) هر شب تا سحر در آسمانم

طوفاني از جنس زمستان مي گذارد

 

شب پرسه هامان رو به پايان است و او باز

يك دستمال نازك پر  گريه دارد

 

حالا دوباره وقت رفتن دست من را

محكم ميان دستهايش مي فشارد

 

او مي رود، او مي رود مثل شب پيش

اما خودش را پيش من جا مي گذارد

 

                                               مهر 1375 - بندر عباس

 

|+| نوشته شده توسط جواد ضميري در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 باز آمدم

 

 

باز آمدم

به بازخواني چندباره‌ي خود نشستم، كلمه كلمه راه افتادم، ديدم اما چقدر دور افتاده‌ام. صادقانه‌تر بگويم، همه‌ي اين سال‌ها نه شور و شوق نوشتن شعر در نشريات كشوري داشتم و نه توان و حوصله‌ي هم قلم شدن با وبلاگ‌ها و سايت‌هايي كه دوستان زيادي در متن آن حضوري جدي داشته‌اند، دارند و حالا كه بر مي‌گردم به سال‌هايي دور خود را مي‌بينم با مداد و كاغذي در دست كه روبروي دريا ايستاده‌ام، نه وبلاگي، نه سايتي، نه دلنوشته‌اي در مطبوعات فرا استاني و نه حتي دل دادن به چاپ مجموعه شعري لااقل مثل بسيارها شاعر جوان كه نمي‌دانم به هنگام بوده چاپ كارهايشان يا خير؟ به هنگام بوده يا نه نمي‌دانم اما خود را براي چاپ نكردن مجموعه شعر سرزنش نمي‌كنم، با اين همه دفتر شعر جوان هرمزگان را به سفارش دوستان خانه شاعران جمع آوري كردم. اعتراف مي‌كنم نسل من پيشرواني مثل دوستان عزيزم عباس چشامي، علي داوودي، محمدسعيد ميرزايي و ... را داشت. صد البته داشت و آفتابشان آن قدر درخشان بود كه كمتريني چون من توان ارائه كورسويي حتي از خود نداشت.

سال‌ها پيش دوست عزيزي از شاعران كشور وبلاگي را براي بنده طراحي كرد و ديگر دوستي در بندرعباس زحمت تايپ شعرها را مي‌كشيد. مدتي هم وبلاگي داشتم اما چه شد كه ادامه پيدا نكرد، به همان دلايلي بود كه عرض كردم.حالا بر آن شده‌ام پس از يك دوره خاموشي به جمع دوستان شاعر بيايم و در هم انديشي حوزه ادبيات شعري سهيم باشم.

 

از اينكه مرا راهنمايي خواهيد كرد بي نهايت متشكرم.

 

|+| نوشته شده توسط جواد ضميري در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا